تبليغاتX
آنچه از ذهن بر آید


آنچه از ذهن بر آید

دست نوشته هایی از من

ـ
گاهی غم است در دلم که حتی قلم هم دلش آب میشود در دستانم!‌

رنگی ندارد دگر

جمعه 5 اسفند1390 17:59نویسنده سوگند خورده|
i413141_11.gif (242×58)
جنگ
من خیلی ناراحتم!
نمیدونم پشیمونی بهش میگن یا تصمیم درست ....

اولین باره بعد 5 سال باز عقل و دلم با هم میجنگن!

چرا نمیتونم احساس رو بشناسم؟


دوشنبه 12 دی1390 0:1نویسنده سوگند خورده|
i413141_11.gif (242×58)
بعد از مرگـــ....
بر روی سنگ قبرم حک کنید

تنها نیستـــــــــــــــــــــ ـم

تا کنون در قبری زندگی میکردم که نکیر و منکرش هر روز بود

عذابش هر شب

آسمانم تار و زمینم مات

حال تنها نیستم

شب های تنهایی ام آوایی میشنوم از دوست

آرام میشوم در آغوش خاک

و دعای خیر مادرانی که از پوستشان نیستم

اشک پدرانی که از خونشان نیستم

آری

آرامش دارم

آرام آرام

دیدگانم بسته و دیگر سیاهی را نمیبینم

تنها نور است

نوری که توقع رسیدن به آن را ندارم

اما خوشحالم

رها شده ام از قبر دنیودی

از قبری که ساخته ی سازنده ی جسمم بوده


برای آرامشم دعا کن

شنبه 26 آذر1390 14:6نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
قدیسّه
در قفسم...

گاهی میله های قفس نامرئی اند اما محکم تر از فولاد....

به مرز جنون رسیده ام...

چون میله های افکار پوچ احاطه ام کرده اند...

تنها کلمه ای در ذهنم جا خوش کرده...

...گناه...

ترجمه کن برایم....

چیست که بی ان باید مجازات شوم؟

چیست که انجامش اتش دارد؟

چیست که همیشه در ذهنم تزریق کرده اند؟

هیچ گاه دستانم مشت نبوده که نه نعمتت راه ورود داشته باشد و نه خشمم را نشان دهم

از هجوم درد هایم انگشتانم جمع شده.... مگذار بسته شود

به این اندکش راضی ام... اما ...

هر گاه سخن گفته ام با تو اشکم را دیده ای

خسته نیستی؟

از اشک هایم؟

از گلایه هایم؟

از ترک های دلم که دیگر توان مقاومت ندارند؟

اگر بندگی به این است که همیشه گریان دست نیاز داشته باشم پس من قدیسّه ام...بنده ای قدیسّه!

خدای من بس است!

چهارشنبه 16 آذر1390 21:43نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
گاهی...
گاهی قلمم از پس گفته ی دلم بر نمی آید!

گاهی آنقدر پرنباز است دستانم که نمیتواند بنویسد از نیازش!

گاهی آسمان را بالاتر از آسمان  میبینم و احساسم گوشزد میکند که "داد نزن نمیشنود" !

گاهی بیدارم و خواب بیداریه فردا را میبینم!

و گاهی آنقدر ذهنم پراکنده است که هیچ سر خطی برایش پیدا نمیکنم!

برای تمام "گاهی" های زندگی ام التماس دعادارم!

بدون حرفی التماس میکنم!


پ.ن:ماه بزرگیه _ اونایی که سعادت دارن برام دعا کنن! بیش از هر موقعی محتاجم!

دوشنبه 7 آذر1390 15:31نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
پس نخواهم داد!
زانو به بغل گرفته ام و سر به آسمان دارم

مثل همیشه گونه ام خیس

دلم شکسته

کم توان تر از قبل

پرنیاز تر از همیشه 


گاه شکر است و گاه کفر

گاه اه است و گاه عیش


هیچ واژه ای را دگر یافت نمیکنم که بر قلم بیاورم تا تمنا کنم


نگیرش از من

پس نمیدهم

خود عطا کرده ای

پس متعلق به من است

دست رد به سینه ام مزن


گر نفس از توست

عهده داری از من است

گر امید از توست

آرزویش از من است


ارزویم این است

تا امیدی هست عهده دار نفست باشم و بس

چهارشنبه 25 آبان1390 18:21نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
نفرین
نفرین شده ی جادوگر زمانم

نفرینم کرده به اشک

هر روز از سر عادت اشک میریختم و به دنبال ارامش میگشتم در لابهلای حق حق خفته ای که گرمایش صورتم را به اتش میکشید

خدایا کم به درگاهت نیامده ام و کم التماست نکرده ام

اینبار دلم به التماست افتاده

دگر دلم حرف شنوی ندارد

به زمین و آسمانت قسم نجاتم بده

معلق شده ام

آسمانم منطق

زمینم احساس

دست به دامن آسمانم شده ام

بارش منطقم را برای رشد احساسم میخواهم


چهارشنبه 18 آبان1390 14:43نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
سیاهیه همیشگی
هر روز در تاریکی خود

.

از اون دور دست

.

نوری میبنم

.

امیدی میدهم

.

تلاشی میکنم

.

نتیجه اش برای بعد

.

خسته میشوم

.

تکیه گاهی برای رفع خستگی ام ندارم

.

سیاهی باز هم خوش آمدی!


پ.ن : دانشگاه آزاد شیراز _نرم افزار _قبول شدم!


پنجشنبه 24 شهریور1390 23:48نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
بسه
گیجم

نمیدونم چی میخواستم بگم

اهان خواستم بگم.....

چی؟

خسته ام؟

نه_

کم اوردم؟

نه_

کمکم کنید؟

نه_

ولم کنید؟

نه_

داد بزنم؟

نه_

پناه میخوام؟

نه_

سردگرمم؟

نه_

آزادی؟

نه_

پ....

بسه_ بسه

باورم نمیشه همه ی این حرفا رو زدم و تکراری شده برام!

دوشنبه 14 شهریور1390 2:25نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)
بیم رسوایی
چه دلگیر است روز و شب هایم!

منحنی لبخندم صورتم را غافلگیر میکند به تازگی...

گاهی آنقدر عجیب است که درد گونه ام را حس میکنم

افسوس که میزبان خوبی شده اند گونه هایم

برای باران ابر تیره  ی اسمان سپید صورتم

بیم و حراسی وحشتناک پلکهایم را زیر سلطه ی خود گرفته

نکند پلک بزنم و چشمانم درونم را رسوا کند!

وای از آن روز اگر رسوا شود دل سنگین بارَم!

جمعه 4 شهریور1390 8:59نویسنده سوگند خورده| |
i413141_11.gif (242×58)


khano0mi ♂