تبليغاتX
آنچه از ذهن بر آید


آنچه از ذهن بر آید

دست نوشته هایی از من

اقا یوسف اتفاقا از چند نفر هم پرسیدما که کشور هست یا شهر اما هیچکی بهم توجه نکرد یهنی به هر کی میگفتم چشماش گرد میکرد نگام میکرد.....خ.ب نمیفهمیدم بابا هنوز سنم قانونی نشده این چیزا رو بدونم چه کار کنم........صد دفعه گفتم نفهمیدون عیبه اما سوال کردن نه چرا وقتی یه سوال ضایع میپرسم همه کج کج نگاه میکنن ؟؟؟؟؟؟اینجاست که باید بگم ایششششششششش

مربوط به پست قبلیه:یوسف گفت:از بين نوشيدنيها ياد اب ... به فداي لب عطشان حسين ع..... بياد وفا دار ترين ياران امام حسين ع .

خوب حالا نوبت پست جدیده:بگید اخ جون...خوب نگید چرا بهتون بر میخوره؟

یه شبییه دختری نشسته بود...

ـ  کجا؟

زیر سقف آسمون

ـ چجوری؟

زانو به بغل گرفته بود و خیره شده بود به یک ستاره تو دل آسمون...

ـ چرا؟

چون قشنگ بود...میدرخشید...از همه ی ستاره ها بزرگتر بود.

ـ جدی؟؟اسم ستاره چی بود؟

نکنه میخوای بدزدیش که میپرسی آره؟

ـ نه فقط اسمشو بگو....

باشه...اون دختر اسمشو گذاشته بود پادشاه قصر آسمون...

ـ پادشاه قصر آسمون یعنی چی؟

اخه اون دختر آسمونو یه قصر میدونست که مطعلق به خودشه و میگفت هر چی اونجا باشه مال خودشه مثل این ستاره که از همشون واسه اون خوشکلتر یود و پادشاه اونجا بود....

ـ چرا؟

چرا چی؟

ـ چرا دوست داشت ستاره مال اون باشه؟

آهان -اخه اون دخترک هر چی رو که مال خودش میدونست از دست میداد- تنها چیزی که از دست نداده بود آسمون بود و پادشاه قصـــــر آسمون....

ـ از دستش نداد دیگه؟

چرا اون رو هم از دست داد...

ـ کدومو؟       واه.خوب پادشها ق.....     ـ خوب فهمیدم چرا عصبانی میشی......میگم مگه ستاره ها هم از دست میرن؟

آرخ میخوای بگم چه طوری از دستش داد؟

ـ آره...بگو...بگو چطوری؟!؟؟؟؟؟؟؟؟   !

یه شب که مثل هر شب ملکه ی قصر آسمون به ستاره نگاه میکرد...

ـ ملکه ی قصر اسمون کیه؟؟؟؟؟....؟

اینقدر نپر وسط حرفام.... همون دخترک دیگه عزیزم.....

ـ آهان ببخشید ...خوب...خوب....

یه شبی که نگاه میکرد به پادشاهش به یاد  حرف مادرش افتاد که وقتی بچه بود بهش گفته بود....(نپرس چی الان میگم) )مامانش بهش گفته بود همه ی این ستاره ها صاحب دارن ..یعنی هر انسانی یه ستاره تو آسمون داره...

ـ خوب اره اینو مامان من هم بهم گفته...خوب بعدش چی شد؟

اون به این فکر میکرد که اگه صاحب این ستاره مال اون باشه زمین هم مال خودش میشه ...اونا هم میشن پادشاه و ملکه ی قصر زمین.....اما میدونی چی شد؟

ـ هوم؟؟؟چی شد؟

تو این فکر بود که یهـــو اون ستاره پر کشید و رفت تو دل آسمون...

ـ یعنی چی؟...؟

یعنی اون ستاره دیگه مال اون نبود...شده بود مال صاحب اصلیه آسمون و پادشاهشو ملکه اش...

ـ چرا آخه؟؟؟؟؟خدا چرا؟؟؟؟؟

اینو نگفتم که بگی چرا و چگونه.......گفتم که بهت بفهمونم تو این دنیا هیچی مال ما نمیتونه باشه.....حتی یه انسان که صاحب یه ستاره هست تو آسمون.....

ـ پس مال کیه؟!!!!....؟؟؟

مال همونی که ما هم مال اونیم.....

ـ آهان یعنی سازنده ی قصر زمین و آسمون و پادشهاش و ملکه هاش؟!...آره؟!!!

 

 خوب دیگه حالا بخواب شبخیر عزیزم.

همه ی این قصه تقدیم به فرشته ی کوچولوی خودم که هیچکی نمیشناستش حتی مامانم ولی من براش قصه میگم

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 3:20 توسط سوگند خورده| |

من اومدک یهنی برگشتمممممممممممممم Hellomorningsong.gif : 129 par 78 pixels.

خیلی هم خسته ام همش میخوام بخوافمممممممممممم هر جا میرسم خوافم میبله 

بی کامپیوتری درد بزرگیههههههههههه تو شیراز یه چیزی شبیه مرده ی متحرک میشدم از ۱۲ به بعد شب مثل معتادااااااااااهههههههههههawwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.

smetpilf.gif : 331 par 76 pixels.

خوب حالا اپ:

 

محــــــــــــــــــرم:

وقتی اسم محرم میاد یاد خیلی چیزا می افتم:

از بین اسامی :اسم حسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

لباس:لباسهای بلند با رنگ های سفید و سبز پـــــــــــــــــــــــاره

احساســــــــــــات:خودزنی ها و سیـــــــــــــــــــــنه زنی و...

ایام خاص سال:تاسوعا و عاشــــــــــــــــــــورا و اربعین

عبادات:نماز ظهر عاشورا و زیارت عاشــــــــــــورا

وضیعت هوا:هوای گرم روز عاشـــــــــــــــورا

رنگ مشکی و قرمــــــــــــــــــــــــــــــــز

پرچم:پرچم یا حسین شـــــــــــهید

جا و مکان:خیمه ها و بیابــــــون

کشور:گربـــــــــــــــــــــــــــــلا

حیوان:اسب سفیـــــــد

تو به یاد چی می افتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگو با نام خودت تو لوگ مینویسم....

 

 

مسیح گفت:..........صبرو استقامتو شکیبایی.........

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 2:44 توسط سوگند خورده| |

کچی که ازم نالاحت شده بود باهام استی کد اخ ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژون

امیدفالم دگه اجم نالاحت نشه

 

خیلی خوسحالمGun Touting

دیگه قول فده اجم نالاحت نشیا دیگه میمیلممممممممممممم

 

 

لاشتییییییییییییییییییfrenchhello.gif : 42 par 36 pixels.xspace_goldshine.gif : 34 par 31 pixels.

 من دالم میلم مسافرت یعنی دالم میرم شیلازواسه ۲۰ لوز

sharky.gif : 72 par 70 pixels.

 من نیژتم حواچتون به وبلاگم باچه ها

خوش باشید

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 16:43 توسط سوگند خورده|

 
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام... خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو  می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتومبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هر روز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و به سفر خود ادامه داد.

رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود... خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.

رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.

خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.  ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش
 
برگرفته از اینترنت
 
 
قالب ایندفعه به خاطر اقا پژمان میباشد که ایشون پیشنهاد دادند که قالب
 
روشن باشه.شما هم میتونید در این مورد نظر بدیناااااااااااااااااااااااا
 
گسی شکستنی مال خودتونه یکمیش هم مال من
 
نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 17:28 توسط سوگند خورده| |

علاقه برابره با یک عمر زندگی با هم

عشق برابرا با ثانیه شماری از همان اول واسه جدایی

 

این حرفو خیلیاتون شنیدین،خیلیا هم مثل من باورش دارن.اما موضوع نوشته ی من عشق و علاقه و جدایی نیست.

من میخوام از وصلت حرف بزنم.وصلتی کخ نه با علاقه بود و نه با عشق…

یه وصلت که خیلی سنتی انجام شد.

10 سال پیش وقتی که من 8 سال بیشتر نداشتم شاهد این ماجرا بودم …

آقا پسر 23 ساله ای بعد از گذروندن دوره ی سربازیش و فارغ التحصیل شدنش دست به یک کار مناسب زد و پدر اون جوون هم واسش یه منزل و یک ماشین خرید که اگه خدا بخواد براش زن بگیرن.خلاصه خانواده این جوان دختری رو براش انتخاب کردن که از یک خانواده با اصالت مثل خودشون بود.پسر هم با دیدن یک عکس3.4 دختر خانوم راضی به این وصلت شد.شب جمعه یک روز تابستونی تو ماه شهریور گل پسر و مادرو ابجی خانوم ها رفتن منزل دختر خانو جوان و خوشگل 18 ساله ای که هیچ علاقه ای به انجام این وصلت نداشت.اما به خاطر اشتباه خواهر بزرگترش مجبور بود که این کارو بکنه.روزها گذشت و عقد و ازدواج انجام شد با فاصله ی یک سال.

حالا این دوتا واقعا عاشق هم شده بودن.دو نفر که حتی قبل عقدشون همدیگرو واسه یکبار هم ندیده بودن.7سال از ازدواجشون گذشت.همه منتظر یک نوزاد بودن.اما نشد.یعنی خدا نمیخواست.این دو جوون 4 سال بود که میدونستن که نمیتونن صاحب فرزند بشن.اما چنان رفتار میکردن که هیچکی از نازایی این دو بو نبرد.بعد 7 سال خدا به اونا یه دختر داد.یه دختر خوشکل با چشمای تیله ای رنگ.

عشق اونا با وجود نازاییشون پایدار بود چون قبل وصلت و پیوندشون بود.اما عشق خواهر بزرگترش 1سال قبل پیوندشون بود.خدا سر 2 سال به اونا یه فرزند داد و 3 سال بعد یک فرزند دیگه.اما کاش.....کاش پدر و مادر این  دو بچه که واسه عشقشون در مقابل خانواده هاشون ایستادن الان میتونستن با عشق به هم نگاه کنن و شرمسار نباشن...

این داستان واقعی رو گفتم که بهتون بگم عشقای قبل وصلت دوام زیادی نداره.عشقایی مه بدون شناخت و خیابونی باشه.99درصد یه حرفم اطمینان دارم.

 

 

سلام دوستان.بلخره تصمیم گرفتم چی بنویسم.مرسی از نظراتتون.تصمیم گرفتم داستان های واقعی همراه با پند و خاطره های جالبمو تا یه مدت بذارم تو لوگ.

مژده      مژده            مژده

 

هر هفته یه آپ با یک قالب جدید

فک کنم جالب بشه

 

پس دیگه اگه نرسیدم بیام خبرتون بدم خودتون هر هفته سر بزنید چون آپ میشه

 

منتظرم ......تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:56 توسط سوگند خورده| |

این هم یه اپ که مـــــــــــــــــــــــــــــــخوام همه نظر بدن.باشه؟

نظراتتون رو توی قسمت نظرات اپ قبل که توسط یکی از دوستان هست بزارید.مرسی

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:35 توسط سوگند خورده|

 

نور حقيقت، شيشة غيبت


آقاي من سالهاست که آب زلال چشمه ولايت از شهر غيبت ميگذرد و دود و غبار غفلت و بي‌خبري به آن رنگ افسردگي داده است.

سال‌هاست که سخنان تو و پدرانت را نه از زبان قاطع شما بلکه از زبان ديگران مي‌شنوم. اگر چه کلام شما حتي از پشت شيشه زبان ديگران هم دل مرا گرم مي‌کند اما از شما شنيدن چيز ديگري است.دلهاي ما اگر چه به اين آبها زنده است اما آب سر چشمه حيات, زلال تر و گواراتر خواهد بود.


آقا جان گوشه هاي يخ زده دل مرا جز حرارت کلام شما نرم نمي‌کند.تا کي اين حرارت از ميان واسطه عبور کند؟

اگر آن ها از خلاء هم شفاف‌تر باشند آخرش نور‌‌ در ميان آن ها مي‌شکند.

در دل بيمار من جايي هست که نور شکسته نتوانسته آنرا گرم کند.من منتظرم تا بيايي و گوشه گوشه قلبم را با شعله محبت و رحمت خود روشن کني.

کلام تو تا مغز استخوان دلم خواهد رفت.دوست دارم صبح ها تو را ببينم و چشم به سوي جمال تو سلام کنم.


دوست دارم جواب سلامم را خودت بدهي نه فرشته‌ها جوابت را برايم بياورند. دوست دارم دست گرم محبتت نوازشم کند.آري لياقت اين بزرگواري را ندارم ولي در رسم گدايي زياده خواهي عيب نيست و شما پادشاهان از بخشش زياد چيزي از خزانه بيکرانتان کم نمي‌شود

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 18:0 توسط سوگند خورده| |

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:59 توسط سوگند خورده| |

به در خواست یکی از دوستان امروز آپ کردم

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:52 توسط سوگند خورده| |

به در خواست یکی از دوستان امروز آپ کردم

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:52 توسط سوگند خورده| |

در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.

زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.

 دو خواهر دو قلو به خونه رفتند  و تو یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند .

 آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.

 

بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یاانکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.

 

.دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...+در آغوش گرفتن; می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، +در آغوش گرفتن; هیچگونه +عوارض جانبی; ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید." 

+در آغوش گرفتن; (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار +در آغوش گرفته شدن; ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار + در آغوش گرفته شدن; و برای رشد و نمو به12 بار +در آغوش گرفته شدن; در روز نیاز دارید. 

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود". 

Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:43 توسط سوگند خورده| |

به دلیل پانسمان بودن دستم نتونستم خوب بنویسم ولی این دست خط داغونو هم تحمل کنید

تایپش هم کسی برام نکرد مجبور شدم اینجوری آپ کنم

شرمنده ....

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 2:34 توسط سوگند خورده| |

                     یا علی میگم و عشق رو آغاز میکنم

سلام.سلام اول:واسه وبلاکمه.بهش سلام میکنم چون خیلی وقته سری بهش نزدمو فراموشش کرده بودم.

سلام دوم:واسه کسایی هست که تو این مدت اومدن و بهش یر زدن.

سلام سوم:واسه دوستای قدیمیم

سلام چهارم:واسه کسایی هست که تازه من و وبلاگمو میشناسن

با اینکه انگشتم پانسمان شده(به دلیل عفونت نوک مداد که ۳ سال پیش رفته بود خونه کرده بود تو انگشتم و حالا عفونت کرده)اومدم و آپ کردم که به آقای مسیح که گفتن بد قولم بگم که اگه بد قولی کردم به دلیل کثـــــــــالت بوده و همه ی این مدت گرفتار بیمارستان و این مطب و اون مطب بودم واسه این معده ی داغون......

خوب ایشا...که بتونم موتور ذهنم رو رها بندازم و دوباره در خدمتتون باشم.

 

 

 

                                    یا علی کمکم کن ...

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 3:42 توسط سوگند خورده| |

من نتونستم اپ کنم حتی تولد لوگم تبریک بگممممممممممممممم بهش

 

من تا اواسل مهر ماه نمیاااااااااام

یعنی نمیرم که بیام

گرفتارمممممممممممممم

 

همتونو به خدا میسپارم

اگه امری داشتین دوستا ایدیه منو دارم و اگر هم خصوصی بوود خصوصی بذارید

مرسی

یا علی

بای

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 13:21 توسط سوگند خورده| |

آغازش را چه بنامم که بتوانم لایق پایانش باشم........

 

فرق یعنی چی؟

یه بار این سوالو یه نفر ازم پرسید

جوابش رو اینجوری دادم

گفتم:فرق و یا همون دو گانگی ارزش یه واژه ای که خیلیا با استفاده ازش زندگی میکنن،بعضی ها بهش دوچارن و بعضی ها هم واسشون یه تلقینه

بعد از تعریفی که گردم براش بهم گفت:

فرق بین فرزندان یک خانواده یعنی چی؟همین موقع بود که جوابی برای گفتن در گنجینه ی دوست داشتنیه خودم که همه عقل نامگذاریش کردن  نداشتم

بهش گفتم جوابتو میدم،ولی دلیل این سوالتو بهم بگو.

گفت بهم که تو خانواده ای با طرز فکر بالا و با فرهنگ زندگی میکنه.اما بعضی کاراشون عذابم میده

یکی از همون کارایی که باعث عذاب و نفرت از زندگی خودم شده فرق گذاشتن اونا بین من و خواهرا و برادرامه.

 

بهش گفتم فک نمیکی تو جز دسته ی سوم هستی که فرق گذاشتن وسشون یک تلقینه و بس؟

بهم گفت نه!!!!!!!!((((((((من:)))))))))))

گفت من مطمئنم که اینجوریه .اگه نبود........

حرفشو قطع کردم و گفتم :هیچ وقت به حرفا و کارها و افکاری که جنبه ی منفی داره مطمئن نباش حتی اگه عقلت قبولش داشته باشه.

حالا همون موقع بود که فهمیدم چی جوابشو بدم و فهمیدم فرق بین فرزندان یک خانواده یعنی چی............

بهش گفتم::::::::::::::::::

تو یک خانواده هیچ وقت بین هیچ یک از اعضاش فرقی وجود نداره.یک پدر نمیگه این پسر فرزند اوله منه و فلانی فرزند آخر پس باید به اولیه بیشتر اهمیت بدم.میگه زحمت میکشم برای خانوادم واسه همسرم و فرزندام.

 

یک مادر هم هیچ وقت نمیگه چون فرزند اولم زحمت بیشتری بهم  داده تا فرزند آخرم پس محبت کمتری بهش میکنم. میگه زندگیه من برای بچه هامه،برای خانوادمه.

 

آره.فرق بین فرزندای یک خانواده ربطی به ارزش اونا نداره و اصلا اینجور چیزی وجود نخواهد داشت.

بلکه این خود ما هستیم که این احساس رو به خودمون  تلقین میکنیم.

پس فرقی چیزی نیست که بعضی ها دوچارش باشن یا اینکه باهاش زندگی کنن.

فرق یک تعریف داره و اون هم اینکه:::::::::::::::

خیلیاا به خدوشون این موضوع رو تلقین میکنن.

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 13:53 توسط سوگند خورده| |

زیر سقف اسمون

 تکیه به دیوار سیمانی

 کنار یه نرد بون چوبی

 تویه راه رو باریک و کثیف

 یه جایی پیدا کردم و نشستم و نوشتم:

نوشتم از روزی که امروز بود.یعنی همون روز بود.

صبح به خدا تلگرافی زدم و راهی خونه ی دانش آموزا شدم،

هوا غمگین بود،

نمیدونم اون هم مثل من از این ناراحت بود که زمونه بهش نارو زده یا اینکه یه غصه ی دیگه داره.

تو این  فکر بودم که یه قطره بارون خورد روی دستام.

داشتم با اون حرف میزدم که قطره ی دومی هم اومد پیشش و باهامون هم صحبت شد.

خلاصه یکی یکی هم صحبتامون زیاد میشدن،تا اینکه به یه جشن تبدیل شد.

جشن من و بارون....

یه جشن که موزیکش صدای اشک های آسمون بود و رقص و پایکوبیش به عهده ی دل تنهای من.

جشنی که من از غصه هام میگفتم و اون به حال من اشک میریخت.

جشن که تموم شد و  هم صحبتام تنهام گذاشتن مثل همیشه نظرم جلب سوراخی شد که تو دیوار بود.

اونجا نمیدونم چرا سیمانی نبود.

فک کنم اونجا قلب دیوار بود که غم و غصه هاش از اونجا عبور و مرور میکردن.

دلم گرفت وقتی دیدم سنگ و سیمان از غصه سوراخ شدن ولی من هنوز زنده ام

 

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 11:33 توسط سوگند خورده| |

هیچکی به ما محل نمیزاره.

نظرات تو ۲ تا مونده ها

پارمیدا جان و مامانی مرسی که اومدین.

من وقت ندارم بیام خبر بدم که اپم خودتون هم نباید بیایید ببینید من زندم یا مرده؟

واقعا گریم گرفته.

میخاستم اپ کنم از نوشته هام ولی دیدم که حتی ۵ تا هم نظر ندارم.

دوستای خوبی بودینوهنوز هم باشیییین.

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 9:4 توسط سوگند خورده| |

دوستان خوبم عیدتون مبار باشه.

منو ببخشید که نمیتونم به وبلاگا سر بزنم

باور کنید فقط تونستم زودی بیام نظرارو بخونم و اپ کنم.

از همه ی کسایی که میان واسم نظر میزارم ممنونم

موفق باشید همه.

خیلی گرفتارم.

بعدش ایشا ا... هر وقت حل شد مثل سابق میشم.

 

 

 

 

عیدتون مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 2:33 توسط سوگند خورده| |

سلام

سلام

سلام

امیدوارم که خوب باشین.

امروز اومدم اپ کنم ولی نمیدونم در چه موردی

اول از همه ی اونایی که در نبود من وبمو تنها نذاشتن تشکر میکنم.

دوم اینکه از همه ی اونایی که وسم دعا کردن ممنون.

سوم اینکه  چیزی واسه اپ کردن نداشتم

دوستتون دارم

به بقیه هم بگین اپیدم.

وقت نمیکنم برم.

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 3:11 توسط سوگند خورده| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت